روشن تر از لبخند حرف می زند با تو ؛
انگار سپيده ی پس از شب يلدا –
انگار شعله ای در يک هوای سرد –
انگار حوصله کردن در ايستگاه قطاری
که منتظری …………… و او نرسيد –
پير تو از مرگ است : شبيه حافظه ی ما
جوانتر از رؤيا : شبيه صخره که در توفان
چون ذرّات بهم پيوسته ی برآمده از غبار ، شکل می گيرد
- گُنگ -
و چون واقعيت
با قامتی رسا بر صندلی ی روبروت ، نشسته .
يا با تو راه می رود در پياده رو و آفتاب
يا –
با تو به تماشای پوست لطيف زندگی می ايستد
و با تو حرف می زند از زمان
( زمان های نيامده – زمان های طی نشده )
انگار با تو از تو حرف زده باشد
با چيزهای دوروُبرت حرف می زند با تو :
با گلدان روی ميز ( هديه ِ جشن تولّد تو)
با دفتر تلفن ( لبريز نام رفيقان دور يا نزديک )
با باز و بسته شدن های پنجره ای با نسيم ، در جايی .
با صدای زنگ در –
و غيبتش ؟ :
دفترچه ی تلفن گمشده ی توست –
صدای سوت قطاری ست که هیچوقت نرسيد –